تبليغاتX

eteraz

اعتراض

فکر می کردم همه چیز را

 

می شد گفت

 

و قتی که چیزی برای گفتن نداشتم

 

                                                « ش.شیدایی»

 

نزدیک به یکساله که وبلاگم رو آپ نکرده بودم  روزی که این وبلاگ رو شروع کردم دلم می خواست که راحت  بتونم عقایدم رو بیان کنم ولی بعد از یه مدت دیدم مطالبم داره حالت شعاری پیدا می کنه و مجالی هم برای راحت سخن گفتن نیست پس تصمیم گرفتم که سکوت کنم و فقط  نگاه کنم و فکر کنم . چون اعتراض از خودش هم گلایه داشت . تو این مدت فهمیدم چقدر سخت که چیزی رو بتونی ببنی ولی نتونی اونو به زبون بیاری . به امید اون روزی که سکوت آدم ها فقط به دلیل آرمششون باشه نه دلیل خاص دیگه ای

 

ببینید چه آرامم

 

آرامتر از نبض یک مرده

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/23ساعت 5:34 PM  توسط علی  | 

لوییس بونوئل:

 

 

 

 با انديشه مرگ مدت درازي است كه آشنايي دارم. از همان هنگام كه اسكلت ها را در حين كارناوال هفته ي مقدس از خيا بان هاي كالاندا مي گذراندند،مرگ جزيي جدا نشدني از زندگي من بوده است و هرگز نخواسته ام كه فراموش و يا انكارش كنم اما، هنگامي كه ديني نداري نمي تواني به راحتي درباره مرگ سخن بگويي.»


اين هابه خوبي تعريفي دقيق از احساسات شخصي و هنري يك فيلمساز حرفه اي و عجيب است. هم چون بسياري از سو رئاليست هاي هم زمان خودش بونوئل، دچار تضادي است كه از طرفي مدعي بي طرفي و بي تفاوتي به پايان و سرانجام زندگي است و از طرف ديگر، درون مايه تاثير گذار آثارش با تصاوير مرگ و عقايد عجيب و خاص درباره خدا همراه است كه او آن را بي پروا و با سرو صدا ي زياد اعلام مي كند.

بونوئل تصويري راديكال و خشن ومعترض به اجتماع را در معرض ديد مي گذارد كه در آن جامعه بشري ،فاسد و بر ضد آزادي هاي انساني است.

درباره بونوئل نظرات مختلفي وجود دارد. عده اي او را صاحب نوعي رئاليسم و عده اي او را سورئاليستي ماركسيست و شورشي مي دانند كه بر ضد طبقه روحانيت بود. عده اي او را معنوي گرا و عده اي ديگر او را عميقا وفادار به فرويديسم و نظرات او مي دانند.


بونوئل در مدت 50 سال فعاليت هنري اش 32 فيلم ساخت و در كشورهاي اسپانيا،فرانسه،مكزيك ،يتاليا و آمريكا فعاليت كرد.
او با به كار گيري طنزي گزنده و تلخ، ارزش هاي انساني و انسان هايي كه آن را علي السويه مي دانند به چالش كشيد. تصوير سازي او از كانال سورئاليسم و با به تصوير كشيدن صحنه هايي كه همچون جرقه اي آدمي را به ناخود آگاه مي برند ، انجام مي شد.
بونوئل مي گويد: « خرد كردن خوش بيني حاكم در جهان بورژوازي و وادار كردن بيننده براي زير سوال بردن برتري هاي طبقاتي، از تلاش هاي من است.»

بونوئل در 22 فوريه 1990 در كالاندا كه شهر كوچكي در استان تروئل اسپانيا است به دنيا آمد. در جواني از تعليمات ديني ژوزئيت ها كه شاخه اي ازمذهب كاتوليك است، بهره جست و استعداد فوق العاده خود را در موسيقي، ورزش و علوم طبيعي نشان داد. در خانواده اي ميانه رو، نيمه روشنفكر، زميندار ، ثروتمند و بورژوا ، بدون هيچ سختي و با راحتي كامل بزرگ شد. بيان اين جزييات درباره خانواده بونوئل براي شناختن آثار او اساسي است. بايد بدانيم كه او پيش از هر چيز يك اسپانيايي تبار دست پرورده بورژوازي اسپانيا بود.

يكي از منتقدين مي گويد كه بي پروايي گفتار براي يك اسپانيايي تبار شيوه اي از انديشيدن است و همچنين مشخصه سرزميني است كه به مسائل جنسي بسيار مي پردازد و به شكل برجسته اي به خاطر جنگ هاي داخلي با انديشه مرگ عجين شده است.

بونوئل مي گويد كه كودكي اش به سرعت و در بين زادگاه و زاراگورا گذشته است.و دو احساس از كودكي تا هميشه در او باقي مانده اند. يكي اروتيسم بي پرده كه در لايه هاي زيرين پنهان بوده اند و ديگري هشياري دائمي اش درباره مرگ و پايان زندگي. او مي گويد كه : « من در ميان رقيبانم استثنايي محسوب نمي شوم. هنر من كاملا اسپانيايي است كه با دو حس اسپانيايي بودن و تاثير انديشه و تصوير مرگ ناشي از جنگ هاي داخلي بي رحم و درنده آميخته است، آن چه كه تا كنون به نمايش در نيامده بوده است.»

هنگامي كه بو نوئل بزرگتر شد ، علاقه زيادي براي رفتن به پاريس و تحصيل موسيقي از خود ابراز كرد اما به جاي آن او را به مادريد فرستادند تا در آن جا مهندسي كشاورزي بخواند. پس از چند سال، رشته تحصيلي خود را به حشره شناسي تغيير داد و به برفراري دوستي با گروهي از جوانان هنرمند پرداخت كه در آينده هنري او تاثير به سزايي داشتند.

اين همراهان و دوستان نزديك شامل فدريكو گارسيا لوركا و خوزه مورينو ويلاي شاعر و سالوادور دالي، نقاش صاحب سبك و برجسته اسپانيايي بودند.


در سال 1925 با اخذ مدرك فلسفه و ادبيات فارغ التحصيل شد و به پاريس رفت تا به حلقه دوستانش بپيوندد. در شهر پاريس با استقبال بسيار خوبي مواجه شد و به وسيله دوستان صاحب نفوذ پدرش به بهترين انجمن هاي روشنفكري شهر معرفي شد.
خيلي زود به عنوان دستيار كارگردان ژان اپشتاين استخدام شد. بونوئل درباره اپشتاين مي گويد: « تنها كارگردان دوران جمود سينماي فرانسه كه شايسته نام سينماگر روشنفكر است، اپشتاين است.»
بونوئل همزمان با پرداخت و صيقل دادن مهارت هايش به عنوان دستيار كارگردان به انتشار مقالات پرداخت كه از قابل ذكرترين نشريه اي كه او در آن مي نوشت،
La Garcia Hispanomericana بود.

در سال 1929 رسما به سورئاليست هاي فرانسه پيوست و با اين شكل گرفتن ، اولين پروژه سينمايي خود را به عنوان كارگردان آغاز كرد. در جمع حلقه دوستان خود..كه نام رزيدنيكا بر آن گذاشته بودند و با همكاري سالوادور دالي فيلم سگ آندلسي را ساخت. در سال 1930 بار ديگر با دالي در فيلمي كه به نام عصر طلايي همكاري كرد




به عنوان سورئاليسمي خالص، در سگ آندلسي چشم دختري با تيغ بريده مي شود، دهان مردي كاملا از صورتش برداشته مي شود و يا جسد الاغ مرده اي زينت بخش پيانو مي شود. هر كدام از اين صحنه ها از نظر عقلاني باورنكردني اند . اين كه بونوئل به اين نوع سورئاليسم پرداخت علاوه بر ابعاد انقلابي و روانشناسانه به علت پرداخت اخلاقي هم بود. مي گويد كه براي اولين بار در زندگي اش با يك سيستم اخلاقي روشنفكرانه مواجه شده است كه با نفي كردن تمام ارزش هاي موجود قلمرو جديدي را به وجود آورده كه در آن تمام اعمال قابل توجيه هستند.
مشخصه هاي سورئاليستي فيلم هاي بونوئل شامل استفاده از صحنه هاي نامعقول، مونتاژ ويژه و استفاده از صدا است كه به فيلم هاي او كيفيتي رويايي مي دهد.
قوي ترين تصاوير بونوئل طنز آلود و يا رمز آلودند. چرا كه باور داشت كه اساس هر هنري راز است و جهان نيز راز بزرگي است.
در سال 1929 فيلم سگ آندلسي همان طوري كه دالي و بونوئل مي خواستند ايجاد شوك و رسوايي كرد. اين فيلم نظرات مختلفي را برانگيخت. بسياري آن را شاعرانه، عجيب و افشا گرانه دانستند كه به دين و بورژوازي حمله مي كند.

نكته جالب اين است كه مخارج اين فيلم توسط مادر بورژواي بونوئل تامين شد.

سگ آندلسي با آن كه سگي در فيلم ديده نمي شود با هدف آشكاري مي خواست كه ذهن بيننده را درگير كند و با ايجاد شوك نظرات سوررئاليست ها را به مخاطبان برساند.

بونوئل در باره اين فيلم مي گويد كه او و دالي تنها يك قول و قرار در حين ساخت اين فيلم داشتند و آن اين بود كه : « هيچ عقيده و يا تصويري كه ممكن است بخواهد كه تصوير نامعقول را توضيح دهد و آن را توجيه كند، پذيرفتني نيست.»
.


در سگ آندلسي رگه هاي تبار اسپانيايي بونوئل كاملا هويداست حتي جسد الاغ، مرگ و اروتيسم برجسته اشاره اي به اين موضوع دارند.

در سال 1965 بونوئل سيمون بيابان را در مكزيك ساخت كه دين درون مايه آن است. روايت عجيب و كوتاهي از راهبي كه در قرن پانزدهم ميلادي براي عبادت و نماز و براي اين كه تا آن جا كه امكان دارد به خداوند نزديك شود، در بالاي ستوني 60 پايي به مدت 37 سال باقي مي ماند. و لاجرم شيطان كه هر بار به چهره اي در مي آمده، فريبش مي دهد و در مبارزه شكست مي خورد.
در سال 1974 و تقريبا 50 سال پس از سگ آندلسي ، فيلم فانتوم آزادي را ساخت و در آن از تصاوير عجيب و خاص بهره جست . جايي كه اعداميان فرياد مرگ بر آزادي سر مي دهند. و يا جايي كه زوج بورژوايي درباره ي آداب اجابت مزاج بر سر ميز صحبت مي كنند و حال اين كه صحبت درباره غذا را وقيحانه مي دانند.
بونوئل فيلم عصر طلايي خود را با فيلم فانتوم آزادي مقايسه مي كند و مي گويد: « ديگر به سادگي سال هاي دهه 30 نمي توان مردم را به رسوايي كشاند. امروز مجبوريد كه با نسخه شيرين تري اين كار را انجام دهيد.»
 
بونوئل به مدت 50 سال درباره بحران هاي اجتماعي با سبك منحصر به فردش فيلم ساخت. هنر او به نژاد بشري اعتماد به نفس مي بخشد. و به بورژوازي، ساديسم و عدم احترام به توانايي بشر براي داشتن زندگي متفاوت و بهتر حمله مي كند.
بونوئل در سال 1983 درگذشت.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/03ساعت 8:19 PM  توسط علی  | 


 

 




لئونارد کوهن :                                

 

 


وقتی پل کندی ، مجری با سابقه بی بی سی، اعلام کرد که جایزه نوبل ادبی را باید به لئونارد کوهن بدهند، کسی تعجب نکرد. اگر چه از سال 1996 به هیچ شاعری نوبل نداده‌اند، اما این دلیل نمی‌شود که شاعرها نتوانند نوبل بگیرند. به خصوص که این شاعر آدمی مثل کوهن باشد که علاوه بر شاعری دو رمان هم نوشته، گیتار می‌زند و صدایش طرفدارهای زیادی در جهان دارد. پل کندی همان طور که هیجان زده بود، گفت: «او یک شاعر جهانی است که به نظر من از زمان هومر تا به حال، حداقل در ادبیات غربی، کمتر کسی را داشته‌ایم که به او شبیه باشد. او هم می‌نوازد و هم می‌خواند. هومر هم خواننده بود و خوب چنگ می‌نواخت».


کوهن در سال 1934 در کشور مهاجرها، کانادا به دنیا آمد. تنها آرزویش از زمانی که خودش را شناخت، این بود که شاعر شود، شاعری ساده. یک شاعر جهانی که مردم جهان دوستش داشته باشند و دلش می‌خواست شعرهایش را زیر نور شمع دکلمه کند و همه برایش کف بزنند. اولین مخاطب شعرش، کسی نبود جز مادرش. او را ساعت‌ها مجبور می‌کرد که بنشیند و شعرهایش را گوش کند. لئونارد کمی بعد شروع به نوشتن داستان کرد. شاید اگر جایزه ادبی ام.سی. ناگتن در کار نبود، هرگز رمان نمی‌نوشت و برای همیشه شاعر می‌ماند. اين بود كه دو رمان نوشت. شش سال بعد، یعنی در سال 1966 کوهن اولین مجموعه شعرش را منتشر کرد. همین مجموعه کافی بود تا جامعه ادبی آمریکا بپذیرد که شاعری بزرگ، متولد شده . کوهن در این کتاب خیلی ساده با موضوع‌ها برخورد کرده بود. این سادگی چنان بود که همگان جذب کتاب شدند. « جعبه معطر زمین» با وجود سادگی، عمیق و پر رمز و راز بود. کوهن بعد از این کتاب، تا حالا هفت کتاب شعر دیگر هم نوشته است. او تا سی و چهار سالگی فقط می‌نوشت. در این سال بود که شاعری گیتار به دست شد.

 


زندگی کوهن هیچ وقت یکنواخت نبوده است. او همیشه از این که زندگی آرامی داشته باشد، نگران بود. به همین دليل مدام در سفر بود. در میانه دهه هفتاد که مردم کم کم داشتند به او و ترانه‌هایش عادت می‌کردند، ناگهان غیب شد. مدتی هند بود. می‌گوید که یک روز در حال گشت زدن در خیابان بوده که می‌بیند پسر نوجوانی وارد مغازه فروش نوارهای موسیقی می‌شود. سرک می‌کشد و می‌بیند که نوجوان از فروشنده سراغ نوار جدیدی از لئونارد کوهن را می‌گیرد. نگران می‌شود. چرا باید مردم آن قدر به حضور او عادت کنند که مرتباًً انتظار آلبوم جدیدی از او را داشته باشند؟ به سرش می‌زند دیگر نخواند و ننویسد. حس می‌کند شعرهایش تبدیل به عادت عمومی شده‌اند. به کوه و دشت می‌زند. می‌خواهد فرار کند. می‌خواهد دنیاهای جدید را بشناسد.

 


وقتی کوهن چند سال بعد دوباره آفتابی می‌شود، حسابی عوض شده. شعرهای او کمی پیچیده‌تر می‌شوند. اما هنوز آن قدر ساده هستند که بتوان آنها با گیتار خواند. منتها این بار موسیقی شعرش بیشتر به چشم می‌خورد. او چنان از قافیه و وزن‌ها تو در تو استفاده می‌کند که شعرش را از لحاظ وزن درونی، به مولانا تشبیه می‌کنند. شبیه «غزلیات شمس» عاشقانه می‌نویسد. آدمی که در شعر او نفس می‌کشد، موجودی تنهاست که از بهشتش دور مانده است. انسانی است که می‌خواهد از سرنوشتش فرار کند. انسانی که می‌خواهد بشناسد.

 

2 نوشته شده در  جمعه 1385/04/30ساعت 4:45 PM  توسط علی  | 

 

 

     قرن بیست و یکم ودنیای ارتباطات:

 

 

 

مشترک گرامي

دسترسي به اين سايت امکان پذير نمي باشد  

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/26ساعت 8:30 PM  توسط علی  | 

کاش اینجا راحت بودم:

 

 

تو بدنم احساس یه خشکی عجیبی میکنم .پشتمم راحت نیست و زیر این پارچه ضخیم که دورم

 

پیچیدن چیزی نمی بینم فقط مجبورم که گوش بدم این بار انگار فرق می کنه چون تا حالا

 

اینطوری دراز نکشیده بودم،همه دوروبرم واستاده بودن داشتن خوابیدن منو نگاه می کردن.هم

 

دلم می خواد این ماجرا زودتر تمام شه هم نمی دونم اگه تموم بشه اینجا باید چیکار کنم .هیچوقت

 

ازکرمها خوشم نیمییومد ولی انگار قرار تا یه مدت باهم باشیم چون اونها هم از من خوششون

 

نمیاد .وتا وقتی که دخلم رو در نیارند راحت نمیشن.تو این فکرم که منو به ارامی با داد وفریاد

 

بلند میکن  حرفاشون رو نمی فهمم هیچوقت هم نفهمیدم عربی من هم اصلا خوب نبود.بالا رفتنم

 

 زیاد طول نمی کشه .چون با سرعت بیشتری به طرف پایین سقوط می کنم همینطور که پایین

 

میام بوی رطوبتی به دماقم می خوره خیلی هم احساس تنگی میکنم. تو فکر اینجام که ،اوخ ،یک

 

 لحظه سرمایی تمام وجودم رو میلرزونه.اره حدسم درسته چون تنم به زمین خورده بود.همیشه

 

با این رطوبت شمال مشکل داشتم نمی دونم اینجا باید چه شکلی بمونم از شانس من هم از،2،3

 

روز پیش داشت باران می بارید.باید بسازم خیلی سخته می دونم کاش حداقل برای اینکارحق

 

انتخاب داشتم اومدن ،موندن ، رفتن همه به اجبار حتی اینجا موندن هم با اجبار .کاش اینجا

 

میتونستم طبق میل خودم رفتار کنم.احساس خیلی بدی دارم حق هم دارم،  دارم به خودم فکر

 

میکنم که صدای خوردن سنگی رو به یک چیز اهنی می شنوم. صداخیلی اشناست اچون سالیان

 

درازه که منتظرش بودم نه که دوست داشته باشم چنین لحظه ای بیاد نه .اشتباه فکر نکن .این

 

صدا برای این اشناست که همیشه بهش فکر می کردم همیشه دوست داشتم بدونم تو این لحظه

 

چه احساسی دارم .صدای پخش شدن چیزی همراه با یک سنگینی خاصی دوباره منو به خودم

 

میاره اره درسته همو ن بیل اوله که رو من ریختن اینهم خاک بود که روی من ریخته شد.باور

 

کن نمی تونم بگم چه احساسی دارم .البته این احساس خیلی هم به خود ادم بستگی داره ولی

 

اینومیدونم که قبلا نباید اینقدر به این موضوع فکر میکردم.موضوعی که کل عمرم رو فقط به

 

این لحظه فکر کرده بودم.

 

اینو فقط دارم می فهمم که ترس از اینجا از خود اینجا بدتره البته حق هم داشتم چون همیشه از

 

 خاک کردن بدم میومدکاش حق انتخاب داشتم .ولی کاریش نمیشه کرد اینجا رو هم باید تحمل

 

کرد .کم کم سنگینی خاک رو دارو بیشتر احساس میکنم صداها رو هم خیلی نامفهوم می

 

شنوم .............

 

دیگه هیچی نمی شنوم فقط یه فشاری رو خودم احساس میکنم .نیمیدونم این فشار به خاطر خاک

 کردنه یا به خاطره اعمالمه ،نمی دونم ٬.نمی دونم ٬.............نه٬.دیگه نمی تونم.........

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/25ساعت 7:57 PM  توسط علی  | 

تماشاگر؟

روباه درونم چه راهت فریفت

بره کوچک دلم را

و من نگاه می کنم

این ساده دلی ٬ و نیرنگ را

و نمی دانم

مکر روباهم را دوست بدارم

یا ساده دلی همیشگی بره ام را

چه پریشان نگاه می کنم

این باور ٬ و نیرنگ را

من تما شاگرم ؟

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 4:50 PM  توسط علی  | 

برای انکه « چکش» بدست دارد همه چیز «میخ»می نماید

مارک تواین

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/05ساعت 4:14 PM  توسط علی  | 

ابتدا تو را نادیده می گیرند ........سپس به تو می خندند .......ان گاه با تو به مبارزه بر می خیزند ........بعد تو پیروز می شوی

گاندی

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/05ساعت 4:4 PM  توسط علی  | 

 

هر کس کافکایی درون خود دارد

کافکا دو دنیا را بطور موازی رسم کرده دنیایی که به همه ادم ها نزدیک است و همه ی

خوانندگانش میتوانندهمزاد خود را میان انسان های بد بخت او بازیابند ودنیایی بی نظیری که

غریب ودیگر گونه است وهیچکس توانایی گنجاندن دارایی های ملی وفرهنگی اش را در ان ندارد .

 

خواننده اثار کافکا به کرات با پرسش هایی مواجه می شوند از این دست :زندگی چیست ٬

مرگ چیست ومعنای زیستن کدام است اما هیچ جا پژواکی که دال بر پاسخ به سوالی باشد

بر نمی خیزد قلم کافکا حکایت از در گیری های روزمزه ای او با افکار واندیشه هایش دارد .

کافکای نویسنده _به گاه نوشتن دو نیمه می شود یک من که می کوشد هستی اش را به

اثبات برساند و یک اوی سیاه که شلاقش می زند .

به نظر کافکا ادمی از بدو تولد اماده مهیا شدن است و بودن همانند بنده بودن است . ناگفته

نماند که بندگی کافکا از جنس بندگی دین و اسطوره نیست که سر نو شت انسان در دست

های قادر خدا باشد و خود _قربانی او :انسانی که می داند تنها در ازای اطاعت و بندگی است

که جایگاه انسانی می یابد و او به خاطر شکستن قانون خدایی احساس گناه می کند «اما

گناه انسان های کافکا بسیار بزرگتر از این است . گناه انها به خاطر شکستن قانون خدایی

 نیست بلکه گناه شان نیافتن خداست ،گناه شان بیرون گود ماندن انهاست  گناه شان خارج

 قانون ایستادن است واین که به دلایل نامعلومی از خدا مطرود شده اند .پس قهرمان کافکا

تنها بنده نیست ،بلکه تبعیدی و بی بهره از حقوق اند»

 

 استفان یونسون

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/05/05ساعت 8:7 PM  توسط علی  | 

شعر

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

ودستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.

ولی اخر کلاسیها

لواشک بین خودتقسیم میکردند

وان یکی در گوشه ای دیگر <<جوانان>> را ورق می زد .

برای اینکه بیخود های و هو میکرد و با ان شور بی پایان

تساویهای جبری را نشان می داد.

با خطی ناخوانابر روی تخته ای کزظلمتی تاریک

غمگین بود.

تساوی را چنین بنوشت :یک با یک برابر است.

از میان جمع شاگردان یکی بر خاست

همشه یک نفر باید بپاخیزد...................

به ارامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند.

واو پرسید :اگر یک فرد انسان ٬واحد یک بود

ایا یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود وسوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد اری برابر بود .

و او با پوزخندی گفت :

اگر یک فرد انسان واحد یک بود.

انکه زور و زربه دامن داشت بالا بود انکه

قلبی پاک ودستی فاقد زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

انکه صورت نقره گون ٬چون قرص مه می داشت بالا بود؟

اگر یک فرد  انسان واحد یک بود

این تساوی زیرورو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان ومال مفتخواران از کجا اماده می گردید ؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود.

پس که پشتش زیر بار فقر خم می گشت ؟

یا که زیر ضربه شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود .

پس چه کس ازادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله اسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست.................

                                               << خسرو گلسرخی>>

 

  

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 1384/04/12ساعت 12:58 PM  توسط علی  | 

جیمی هنرمند سرکش :                         این همان جیمی هندریکس بزرگ است

جيمی هندريـــکس جيمز مارشال هندريکس روز ۲۷ نوامبـــر سال ۱۹۴۲ در سياتل بـــه دنيا آمد. هندريکس را تواناترين گيتاريست در سبک راک ميدانند و بدون ترديد يکی از مؤثرترين چهره ها در نوازندگی گيتـــار الکتريک .

او هيچگاه استادی نداشت و باوجود اينکه چپ دست بود ؛ از گيتار راست دستها استفاده ميکرد.و چندی پيش بعنوان برجسته ترين و تاثير گذارترين گيتاريست در جهان شناخته شد

 او به موسيقی بلوز عشق ميورزيد و از بزرگانی مانند : بی بی کينگ مادی واترز و رابرت جانسون بسيار تأثير گرفت.به دليل اينکه نميتوانست موسيقی را از روی نت بخواند ؛ بهتر از هر کسی موسيقی را به صورت سماعی يا گوشی ميشناخت.

در تابستان ۱۹۵۸ پدرش آل برايش يک گيتار آکوستيک دست دوم به قيمت ۵ دلار خريد .او پس از چند ماه تمرين ؛ در همان سال به اولين گروهش ملحق شد که اين همکاری ۳ ماه ادامه يافت. سال بعد ؛ پدر با ديدن پيشرفت شگفت انگيز او ؛ برايش يک گيتار برقی تهيه کرد.

 جيمی در همان سال به ارتش پيوست و در آنجا با بيلی کاکس آشنا شد.او نوازندۀ گيتار باس بود که جيمی بسياری از پله های ترقی را به همراهش طی کرد. جيمی در ۱۹۶۲ از ارتش اخراج شد و پس از آن نوازندگی برای گروهها و هنرمندان مختلفی را آغاز کرد.مانند : تينا ترنر ؛ سام کوک و برادران آيسلی.

اما او يک ساختار شکن بود و نميتوانست با نظم حاکم بر اين گروهها کنار بيايد.بنابراين خود گروهی به نام : Blues Slamos در سال ۱۹۶۵ در نيويورک تشکيل داد و در آن به نوازندگی گيتار ليد پرداخت.  

او خود را در آن زمان جيمی جيمز ناميد. هندريکس در سال ۱۹۶۶ با چاس چلندر آشنا شد.چلندر پس از آنکه اجراهای تحسين برانگيز جيمی جيمز و گروهش را ديد از او دعوت کرد که به لندن برود و با حمايت او گروهی جديد تشکيل دهد همه کارها طبق روال پيش ميرفت.

چلندر ابتدا نام هندريکس جوان را از جيمی جيمز به جيمی تغيير داد.در لندن جيمی به همراه ميچ ميچل نوازندۀ درامز و نويل ردينگ نوازندۀ گيتار بيس ؛ در زمان کمی معروف شدند. هندريکس در انگليس آهنگ Hey Joe را ساخت و اجرا کرد که به مدت ده هفته در صدر بهترين آهنگها در انگليس بود.

 او در سال ۱۹۶۷ آلبوم Are you Experieced را منتشر کرد که يکی از محبوبترين آلبومهای راک در تمام زمانها شناخته شده است. او در اين آلبوم از تکنيکهای جديد در تکنوازيهايش استفاده کرد. در طول کنسرت هايش نيز او با اعمالی نظير : نواختن گيتار در حالی که آنرا به پشتش برده بود يا ميان پاهايش بود و يا وقتی گيتارش کاملا روی زمين بود ؛ مهارت نوازندگيش را به رخ ميکشيد.

 به خاطر محبوبيت زيادش بسياری از سياهپوستهای متعصب ؛ او را خائن ميدانستند و اعتقاد داشتند که او برای افزودن بر شمار طرفداران سفيدپوستش دست به هر کاری ميزند. جيمی در ماه ژوئن ۱۹۶۷ به آمريکا بازگشت و در جشنوارۀ مونتمری شرکت کرد.او در آنجا به نواختن گيتار با دندانهايش پرداخت و سپس سازش را برروی صحنه آتش زد.در ماه دسامبر ۱۹۶۷ آلبوم محبوب Bold As Love را منتشر کرد.

 هندريکس در سال ۱۹۶۸ يک تور تاريخی و فشرده در سرتاسر آمريکا داشت که شامل ۵۴ کنسرت در ۴۷ روز ميشد که باعث شد در سراسر ايالات متحده کاملا شناخته شود. وقتی از تــــور برگشت ؛ اقدام به خريد و تجهيز يک استوديو در نيويورک کرد ؛ که برای کارهای خاصش < افکتها و تکنيکهای نوازندگی او > مناسب باشد او اين استوديو را الکتريک ليدی ناميد.

 جيمی هندريکس بزرگ آخرين آلبومش را با نام Electeric Lady Land در سال ۱۹۶۸ منتشر کرد.از کارهای جالب او در اين آلبوم همکاری دوباره با بيلی کاکس و استفاده از پدال واه بود که در آن زمان تازه ابداع شده بود.اين آلبوم را تأثيرگذارترين آلبوم او ميدانند. سال ۱۹۶۹ سال افول جيمی بود.او با مشکلاتی ؛ هم در زندگی کاری و هم در زندگی شخصی روبرو شد.

جيمی را در آن سال به خاطر همراه داشتن هروئين دستگير کردند.در همين سال ؛ تهيه کننده اش ؛ چاس چلندر او را رها کرد. او در ماه ژوئن گروه سه نفره ئی با نام Gypsiz تشکيل داد ؛ که در آن جيمی گيتار برقی ؛ بيلی کاکس گيتار بيس و بادی ميلر درامز مينواختند.اين گروه در ابتدای سال ۱۹۷۰ برنامه های بسياری اجرا کردند که بعد از مرگ هندريکس در همان سال در آلبومی به نام Machin Gun منتشر شد.     این همان جیمی هندریکس بزرگ است

در همين سال جيمی درامر قديمی اش ميچ ميچل را در گروه پذيرفت که در مدت کمی چندين قطعه ضبط کردند.اين قطعات سالها پس از مرگ هندريکس در آلبومی به نام : First Rays of the new Rising sun منتشر شد. او آخرين روزهای زندگيش را بخاطر شرکت در يک فستيوال موسيقی در لندن گذراند.... اما صبح روز ۱۸ سپتامبر ۱۹۷۰ ؛ هرچه او را صدا زدند از خواب بيدار نشد.... ۸

علل مختلفی برای مرگ هندريکس ذکر شده .بعضی مرگش را در اثر مصرف بيش از حد مواد مخدر ميدانند ؛ عده ای خودکشی را دليل مرگ او ميدانند و .... بعد از مرگ او دو آلبوم ديگر از کارهايش به بازار آمد : Cry Of Love و Rine Bow Bridge .

در هر حال شيوۀ نوازندگی جيمی هندريکس تأثير زيادی بر موسيقی راک ؛ بلوز ؛ ريتم اند بلوز و جز گذاشت.عده ای او را بزرگترين نوازندۀ قرن ميدانند ؛ بسياری از نوازندگان از تکنيکهای او تقليد کرده و ميکنند و افرادی مانند : اينگوی مالمستين .جو ساتريانی ؛ ستيو وی و جف بک کاملا تحت تأثير او در نوازندگی هستند....

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/04/01ساعت 5:13 PM  توسط علی  | 

اندیشه مشکل حکومت؟

 

در ابتدا سخن خود را با جملاتی از البر کامو وسپس ناپلئو ن اغاز می کنم .

ما می خواهیم که در برابر سر نیزه سر تسلیم فرود نیاوریم تا قدرتی که در خدمت اندیشه

نیست چیره نگردد . این امر  مستلزم تلاشی است پایان ناپذیر و ما نیز برای ادامه ی این تلاش افریده شدیم .

 

...........پس بدانیم که چه می خواهیم  . به اندیشه معتقد باشیم .حتی اگر قدرت برای فریفتن ما نقاب عقیده یا رفاه به چهره بزند .

 

ناپلئون نیز به فونتان می گوید: می دانید چه چیز را بیشتر از همه تحسین می کنم ؟ اینکه زور

نمی تواند چیزی بنیاد نهد . در دنیا فقط دو  قدرت وجود دارد : سر نیزه و اندیشه ٬سرانجانم

سر نیزه نیز مغلوب اندیشه خواهد شد.

با تعاریف بالا به اهمیت اندیشیدن و جایگاه اندیشمندان در جامعه پی می بریم واهمیتی که

تمام حکومت ها برای ان قایل هستند.با این اوصاف این سوال در ذهن بوجود می اید که در

 استانه قرن بیست ویکم ایا انسان میتواند اندیشه خود را سرکوب کند؟ 

 

ایا با سرکوب اندیشه این سووالات در ذهن مد فون خواهد شد؟و ایا با سرکوب زخم ها را

نمیپوشانیم؟

 

پس اندیشه واندیشمندان را بعنوان یاریگر باور کنیم نه به عنوان برانداز. 

                                         

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/03/11ساعت 6:19 PM  توسط علی  | 

مایا کوفسکی معترض یا عاشق                    مایاکوفسکی معترض یا عاشق ؟

فوتوریسم از کلمه future به معنی اینده گرفته شده است . این جریان ادبی در زیبایی شناختی پیش از جنگ جهانی اول بویژه از دو قطب اصلیش ایتالیا و روسیه در سر تا سر اروپا گسترده شد . فو توریسم عصیانی انارشیستی در برابر قوانین اخلاقی و زیبایی شناختی ارائه کرد که نفی میراث فرهنگی را بد نبا ل داشت. فوتوریسم در ایتا لیا تحت تاثیر نیچه و برگسن با نگاه اینده نگری ادبی بوجود امد . که در روسیه حوالی انقلاب اکتبر به شکوفایی رسید .

اما از نام پیشگامان فوتوریسم روس مکتبی که می خواست با ساختن واژه های نو و بهره گیری از جادوی اواها در زبان شعر انقلاب کند تاریخ چند نام را بر جسته تر از بقیه نگه داشته دایود بورلیوک .ولمیر خلبنکوف. واسیلی کامنسکی................و ولادیمیرمایا کوفسکی .

مایا کوفسکی شاعر درام نویسم و فوتوریست انقلابی روسی در سال 1984 در روستای بغدادی استان کوتاییسی گرجستان در قفقاز به دنیا امد.شاعری که زندگی او با انقلاب و مرگش با پایان دادن به زندگی روزمره همراه بود .

اما دو تن از پیشگامان مکتب فوتوریسم یعنی داوید بورلیوک و کامنسکی شاهد عاشق شدن مایا کوفسکی بودند که سبب شد ابر شلوار پوش را بسراید . مایا کوفسکی شعر ابر شلوار پوش را پس از شکست عشقش به ماریا الکساندروونا دنیسوا دختر جوانی از مردم اودسا سرود.

مایاکوفسکی 20 ساله است. سه باز داشت بیش از یک سال زندان سیاسی زدگی از شعر وتلاش برای نقاشی .میتوان گذشته او را در همین جمله خلاصه کرد . ولی ناگهان برخورد او با داوید بورلیوک در مدرسه هنرهای زیبای مسکو دوستی عمیقی را بین این دو ایجاد کرد .شب بعد از اشنایی مایا کوفسکی چند تا از شعرهایش را برای بو رلیوک می خواند . مایا کوفسکی به بور لیوک می گوید « شعر مال یکی از بچه هاست » بورلیوک از راه رفتن می ایستد وراندازش می کند و فریاد می کشد : «شعر خودت است ! تو نابغه ای ! یک شاعر نا بغه ! » و روز بعد : بورلیوک مایا کوفسکی را به چند نفر معرفی می کند و با ان صدای خا صش می گوید «چطور نمی شناسیدش ؟ دوست نابغه من : مایا کوفسکی ! شاعر سر شناس ». وموقع خداحافظی از ان جمع بور لیوک غرو لند کنان می گوید « حالا چا ره یی جز شعر گفتن نداری و گر نه بد جور خیط خواهم شد » و مایا کوفسکی ناچار به شعر گفتن می شود . بیانیه سیلی بر گوش را منتشر می کند جنجال می افریند نامش بر سر زبانها می افتد . شاعران رسمی او را به در یافت مادر سگ مفتخر می کنند .با پیراهن زردش غوغا می کند و سرانجام به نشانه اعتراض موها یش را می تراشد از مدرسه هنر های زیبای مسکو اخراج می شود همراه بورلیوک به سفر در سرتا سر روسیه می پردازد تا با شب شعر فوتوریسم را معرفی کند . در ژانویه 1914 به اودسا می رسند : قرار است در 16 و 19 ژانویه شب شعر داشته باشند و 21 به کشینیف بروند . ود راودسا مایا کوفسکی عاشق می شود . عاشق ماریا دنیسوا و اما ماجرای عشقش یک هفته بیشتر نمی پاید از 14 تا 21 ژانویه . و وقتی بو رلیوک به او می گوید « ولادیمیر همه این درد هایت بیهوده است . بی دلیل خودت را ازار میدهی! حرفم را باور کن تجربه نشان داده که عشق اول نتیجه خوبی ندارد . این را همه می دانند ....................»مایا کوفسکی خشمگین می شود و پاسخ می دهد « شاید برای دیگران اینطور باشد اما برای من فرق می کند »

اما صبح روز بعد پس از شنیدن جواب منفی از ماریا سر صبحانه گرفته بود و حرف نمی زد و بسیار ناراحت بود . اما هنگام ظهر با صدایی که به زحمت از گلویش در می امد به دوستانش می گوید برویم .

 

[...........] در اتا قک یک واگن تختخواب دار از نیکولایف به کشینیف می روند وبا هم بحث می کنند و میخواهند که مایا کوفسکی را سر ذوق بیاورند اما ولادیمیر بی تفاوت بود ٬ عصبانی بود و در اتاقک واگن قدم میزد . در ان روزها زندگی او از شادی تهی بود و زندگی همانقدر برایش تنگ می نمود که اتاقک وا گن . بورلیوک و کامنسکی محیط را ارام می کنند تا مزاحم شعر گفتن مایا کوفسکی نشوند .اما  مایا کوفسکی با خشم سر شان داد می زند و می گوید« گورتان را گم کنید !داد بزنید ؟ هوار بکشید ٬ بخندید !کمکم  می کنید . دوست دارم صدایتان را بشنوم  ازمایشگاهم راه افتاده و برای انکه کار کند به سکوت شما احتیا ج ندارد »و در اینجا بود که ابر شلوار پوش را می سراید

 

می ایی

عنق تر از عنق

می گزی پوست گوزن دستکشت را

می گویی :                                                     

راستی

خبر داری ؟

دارم شوهر می کنم

بکن!

به درک!

خیال می کنی از پا در می ایم ؟

چه باک !

ببین

ارامم

ارامتر از نبض یک مرده

............                                                                           

قلب مشتعلم را

با ملایمت

خاموش کنید

خودم

برایتان

اب خواهم اورد

سرانجام مایاکوفسکی در ۱۴ اوریل ۱۹۲۰با  شلیک گلوله ای به قلبش به زندگی خو د خا تمه داد.و  ی پیش از مرگ بر برگه ای نگاشت « برای همه........ می میرم .......»

بسیاری معتقدند علت خودکشی او سر خوردگی از مسایل اجتماعی وسیاسی شوروی ان زمان بود.

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/03/10ساعت 7:51 PM  توسط علی  | 

                                                                                                   

یاغی همیشه ماندگار "ارنستو چه گوارا                                                                          

ارنستو گوئه وارادولاسرنادرچهاردم ژوئن ۱۹۲۸در ارژانتین متولد شد.با اینکه در کشورش در

 رشته  پز شکی مشغول به تحصیل بود به همراه دوستش راهی یک سفر طولانی با  یک مو

تور سیکلت به کشورهای محروم امریکای جنوبی شد.

 

شرایط سخت زندگی استثمار بیسوادی بی محتوایی و.......را از نزدیک حس کرد .و با انها

همدرد شد 

 

چه به ملیت فکر نمی کرد برای او انسانیت همه چیز بود.سال ۱۹۶۷  در بولیوی در یک در

گیری وحشتناک رهبر زخمی چریک ها دستگیر شد.بدون هیچ محاکمه یی کشته شد. 

جسدش به پا یه های هلی کوپتربسته شد و مردم صحنه تکان دهنده یی را دیدند.از جسد چه

هم وحشت داشتند وجسد او را به کسی تحویل ندادند.گفتند که جسد سوخته شده و

خاکسترش در باد پراکنده است.اما در سال۱۹۹۷درست سی سال بعد جسد "چه"در باند فرود

گاهی پیدا شد"ماریو تران"افسر مسوول قتل "چه گوارا" در خاطرات خود می نو یسد " وقتی 

 وارد سلول شدم "چه گوارا" روی نیمکت نشسته بود  پشتش به دیوار بود و مشتهایش را گره

 کرده بودبا دیدن من گفت :شما امده اید مرا بکشید ؟ من نمی توانستم شلیک کنم . او گفت :

 شما امده اید مرا بکشید ؟ من نمی توانستم شلیک کنم . او گفت : خونسرد با شید  شما یک

انسان را می کشید  .یک گام به عقب بر داشتم و چشمانم را بستم و نخستین تیر را شلیک

کردم چشمان  " چه گوارا " اما همچنان باز بود

 

                                                                                                   

انها فکر می کردند " چه" مرده است . ولی  "چه " یک تفکر بود . یک عقیده  و یک روح ازاد و

مبارز . ایا کسی  می تواند تفکر و عقیده را بکشد؟

 

و این کلام خود " چه " است « هر قطره خون انسان که در زیر پرچم هر کشوری که در ان

 زاده شده می ریزد تجر به یی است برای  انهایی که زنده می مانند  تا به جنبش ازادی خوا

ها نه کشورشان بپیو ندند . مرگ هر جا ممکن است ما را غا فلگیر کند به او خو شامد بگوییم 

با این فکر که فریاد نبرد ما ممکن است به گوش شنونده خاص خود رسیده و دست دیگری

ممکن است تفنگ ما را خوب تر استفاده کند » افسانه "چه گوارا "هرگز کهنه نمی شو د چرا

 که عقیده " چه " همیشه زنده است . ودر طول زندگی خود هیچ گاه به عقیده خود پشت نکرد

 تا جایی  که در  نامه یی به مادر خود می نویسد من اینجا از طریق الرژ ی شناسی می توانم

بسیار ثر وتمند شوم ولی این وحشتناک ترین خیانتی است که می توانم به دو " من " که در

وجود خود دارم داشته باشم :  " من سوسیالیست و من مسافر  " . و او تا پایان زندگی خود به

 این دو من خیانت نکرد و همیشه " سوسیالیست و مسافر " با قی ماند.

 

و سخن اخر  " چه " تنها یک جنگجوی قهرمان نبود . اوهمچنین یک متفکر انقلابی پیشرو

طرحی سیاسی و اخلاقی بود که به خاطر ان نیز مبارزه کرد و جان سپرد. 

                                       

                                          آیا قلب مقتولش پی قاتلان می گردد؟

                                          آیا قلب مقتولش در پی قاتلان می گردد؟

2 نوشته شده در  شنبه 1384/03/07ساعت 9:15 PM  توسط علی  | 

اعتراض هم اومد.اعتراض را باور کنیم فریاد فردا را چاره نیست.
2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/03/05ساعت 11:24 PM  توسط علی  | 

سلام

من بازيگوشم

                    و خدا می داند که

                                              به او دست خواهم زد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/03/04ساعت 8:41 PM  توسط علی  |